حکیم آیت ا... جهانگیر خان قشقایی
شاگردان او:
۱-آیت ا...شهید سید حسن مدرس
۲-آیت ا...حاج سید حسن بروجردی مرجع بزرگ شیعه
۳-آیت ا...حاج آقا رحیم ارباب اصفهانی
۴-آیت ا...آقا ضیائ الدین عراقی
۵- آیت ا...حاج میرزا علی شیرازی استاد نهج البلاغه استاد مطهری
۶-آیت ا...آقا شیخ مرتضی بن ملا آقا جان طالقانی استاد علامه محمد تقی جعفری شارح نهج البلاغه ومثنوی مولوی
۷-طبیب الهی آقا میرزا ابو القاسم ناصر الحکمه
۸-آقا میرزامحمد علی حکیم الهی فریدنی
۹-آیت ا...سید حسن آقا نجفی قوچانی صاحب کتاب های سیاحت شرق وسیاحت غرب
۱۰-آیت ا...آقا میرزا محمد حسین نائینی
۱۱-آیت ا...آقا میرزا محمد رضا مهدوی قمشه ای
۱۲-آقا سید حسن مشکان طبسی
۱۳-آقا سید محمد علی داعی الا سلام لاریجانی
۱۴-آیت ا...آقا شیخ محمود مفید اصفهانی
۱۵-آیت ا...فاضل تونی : استاد آیت ا...حسن زاده ی آملی وآیت ا... جوادی عاملی
ستاره درخشان آسمان ادب تركى: شاعر مردمى٫ ميرزا مأذون قشقايى
" قايى" ٫ كه گمان مىرود " طائفه قشقايى" نيز بدان منسوب باشد٫ نام يكى از طوائف 24 گانه " تركهاى اوغوز" است. بنا بر روايات تاريخى تركى٫ قايىها مانند بياتها از فرزندان " گون خان" مىباشند. " قاى" ويا " قايى" در زبان تركى به معنى سخت٫ نيرومند٫ محكم و سالم است. اين كلمه امروز هم در زبان تركى آذرى٫ هر دو لهجه آذربايجانى (" قييم" ) و خراسانى (" قيوم" ) وجود دارد. (مثلا در تركى آذربايجانى در تركيب " قالين قييم" به معنى ضخيم و محكم). اين كلمه از طريق لهجه خراسانى تركى آذرى و به شكل " قيوم" وارد لهجه خراسانى زبان فارسى نيز شده است. قايىها از آن طوائف ترك اوغوز مىباشند كه موفق به تاسيس دولت خود شده اند. حكومت محلى " جاندار اوغوللارى" (" قيزيل احمدلولار " ويا " اسفندياريه" ) در سواحل جنوبى درياى سياه به سالهاى 1291-1461 و به عقيده بسيارى از محققين٫ امپراتورى سه قاره اى " عثمانى" هر دو دولتهاى تشكيل شده از سوى طائفه قايى تركهاى اوغوز مىباشند.
طائفه قشقائى تركهاى آذرى كه امروز در جنوب ايران تا سواحل خليج فارس ساكن اند٫ اصلا از طوائف تركى " قزلباش" (غلات شيعه ترك=علوى) تركيه مركزى و نواحى شمال شرقى اين كشور در جنوب درياى سياه مىباشند و از اين رو لهجه شان عموما بيش از ديگر لهجه هاى تركى آذربايجانى به لهجه هاى آناتولى شرقى زبان تركى آذرى قرابت نشان مىدهد. نوشته اى كه در زير تقديم مىشود٫ از تركىشناس ايرانى دكتر حسين محمدزاده در باره يكى از بزرگترين سيماهاى زبان و ادبيات تركى آذرى٫ ميرزا مأذون قشقايى است كه در كنگره بزرگداشت اين شاعر مردمى در شهرستان بروجن ايراد شده است.
-----------------------------------------------------
دكتر حسين محمدزاده
ايل سرافراز "قشقايى" بازمانده تيره اى از عشيره نام آور "قايى" (Qayi) يكى از عشاير 24 گانه تركان ايرانى معروف به تركان "اوغوز" (Oghuz) است. در منابع اسلامى به اشارات فراوانى در باب اين عشيره بر مىخوريم. محمود كاشغرى در "ديوان الغات ترك" و خواجه رشيدالدين فضل الله همدانى در "جامعه التواريخ" از عشيره قايى در كنار 23 عشيره ديگر اوغوزان ياد مىكنند و اين عشيره را صاحب تمغا و خط و كتابت مىشمارند. پروفسور دورفر٫ ديرين شناس آلمانى كه پژوهشهايى در منابع مكتوب تركى باستان دارد٫ "سنگ نبشته هاى 23 گانه دشت اورخون" (Orkhoon) را نيز متعلق به عشيره قايى مىداند كه نقر و حك آنها در سده ششم و هفتم ميلادى به فرجام رسيده است.
كلمه قشقايى از دو جزء "قاش" و "قايى" تشكيل يافته است. جزء نخست در معناى ناحيه و پيشانى و طليعه و پيشقراول و قلاوز و ابرو٫ پيشرو و پيشتاز و جز آن آمده است. اين تيره سلحشور عشيره قايى روزگارانى دراز در آذربايجان و سويهاى آن اسكان داشتند و در اواخر عهد صفويان به كوهپايه ها و ييلاقات كهكيلويه و بوير احمد٫ اصفهان٫ شيراز٫ فارس و خوزستان كوچانده شدند.
زبان امروزين قشقايى٫ در واقع ادامه گويشى آهنگين از زبان توانمند و فراگير "تركى آذرى ايرانى" به حساب مىآيد كه در مناطق مركزى و جنوب غربى ايران با گويشهاى بازمانده از تركى سومر (Sumer) در هم آميخته و به شيوه اى بديع و خوش آهنگ تبديل شده است. سابقه تركى سومرى در بين النهرين و جنوب غربى سرزمين ما ايران٫ به هفت هزار سال پيش مىرسد كه تاثير عميق و نهادين در شكل پذيرى آوايى و مورفولوژيك تركى قپچاقى و قشقايى داشته است. نخستين متن مكتوب بازمانده به زبان قشقايى ظاهرا كتيبه گرانسنگ "تان يوقوق" (Tanyugug) است كه سه متر و هفتاد و پنج سانتى متر طول دارد و در دوره بلاش اشكانى پديد آمده است. اين كتيبه در سال 1889 از سوى رادلف (Radloff) آلمانى كشف و قرائت شد. كتاب "قوتادغو بيليگ" را بايد نخستين متن مكتوب دوره اسلامى قشقايى به حساب آورد كه در سده چهارم هجرى از سوى "يوسف خاص حاجب" در 6652 بيت و به بحر متقارب به نظم در آمده است. ديگر مىتوان كتاب "عتبه الحقايق"٫ "ديوان حكمت" و "كتاب دده قورقود" و آثارى نظير "قيرخ حديث"٫ "نهج الفراديس" و "وسيله النجات" را بر شمرد كه همه پيش از سده هفتم هجرى تاليف و يا تصنيف شده اند.
سلحشوران فرهيخته و فرهنگينه مردان {و فرهنگينه زنان. مهران بهارى} سرافراز قشقايى٫ پس از كوچ و مهاجرت به مناطق مركزى و جنوب غربى ايران٫ اين آثار را همپاى منابع مكتوب ادبيات قشقايى نظير "ديوان قاضى برهان الدين"٫ "ديوان نسيمى"٫ "ديوان ختايى"٫ "ديوان فضولى" و دهها نظائر آن و فولكلور غنى و سرشار آذرى-قشقايى و منظومه هايى چون حماسه هاى "كوراوغلو"٫ "اصلى و كرم" و غيره را زنده نگاه داشتند و دريايى از متون و مواد ادبيات شفاهى نظير "قوشما"٫ "باياتى"٫ "ساياچى سؤزلرى"٫ "دوزگى"٫ "گرايلى"٫ و ادبيات منظوم عاشيق ها با جويباران زلال فولكلور بومى سرزمين هاى نويافته در آميختند و آسونگه ها و اوسانه ها خلق كردند:
بو يول گئدير تبريزه ٫
قناتى ريزه ريزه.
آلله بيزه بير يول وئر
بيز واراق اؤلكه ميزه.
از ميان قشقائيان پس از اسكان و جولان در شيراز و سويهاى آن نيز٫ سرايندگان نام آورى نظير "ميرزا محمد نثار"٫ "قول اروچ"٫ "ميرزا مأذون"٫ "خسرو بيگ"٫ "مسيح خان"٫ "بيات اوغلو"٫ "همراه" و ديگران ظهور كردند كه در ميان آنان "ميرزا محمد ابراهيم" فرزند سيد عليرضا معروف به "ميرزا مأذون قشقايى" از همه نامبردارتر است كه در سال 1246 ه در ميان ايل چشم به جهان گشوده و در سال 1313 ه.ق. در شيراز وفات كرده است. مزارش در بقعه شاهزاده منصور واقع است كه در دوره ستمشاهى تخريب گرديده است.
" ميرزا مأذون" به سه زبان عالم اسلامى تركى و فارسى و عربى شعر سروده است و ديوان قابل توجهى دارد كه نخسه خطى آن در سال 1301 استنساخ شده و اكنون در دست است. بهره اى از اين ديوان را مرحوم شهبازى در سال 1367 (حدود 200 صفحه) در مجموعه "قشقايى شعرى" گنجانده است. ميرزا مأذون هم در انواع و اوزان شعر كلاسيك تركى طبع آزمايى كرده و قصايد و غزليات و ترجيعات و رباعيات لطيفى سروده است و هم در انواع شعر عاشيقى٫ تركتازىها كرده است. در هر دو گونه شعر ميرزا مأذون٫ منبع اصلى اخذ قوت و الهام وى قرآن كريم و احاديث نبوى است و تسلط استادانه و ماهرانه وى به سرچشمه هاى عرفان اسلامى سبب شده است كه در اين اشعار تلميحات بسيار زيبا و استادانه اى به كار گيرد كه بويژه در تحميديه ها و نعتها و مناقب سروده هايش فراوان به چشم مىخورد:
يا على! ياعلى! شاه-ى لو كشف!
موبارك تاجينا تبارك الله.
وصى-يى موصطفا٫ سيرر-ى من عرف
حققه عين اليقين٫ كوفره ايشتيباه.
لامكان مولكونده گنج-ى عيززتن٫
كورسويه لاييقن٫ عرشه زينتن٫
قلمه قوووتن٫ لؤوحه سرخطن٫
جبرائيل اوستادى٫ مورشيدن بالله.
سهمين لرزه سالدى عرش-ى كئيوانا
ذوالفقارين رؤونق وئردى ايمانا
ياندى آتشكده٫ سيندى بوتخانا
ملك تحسين ائتدى٫ حق احسن الله
اشعار حماسى ميرزا مأذون٫ پرشور و حال و آثار تغزلى و غنائى وى غرق در ليريسم جاندار و زنده حالى است كه براى بحث پيرامون بدايع آنها مجال وسيعى بايسته است.
هو
"با ویولُن و پیانو موسیقی ایل مینوازم. دستهایم میلغزد روی نرمی ساز. بچه ام، کودکم. نُتهای غنوده بیدار میشوند. یک به یک، گام به گام. افسانه دَم میگیرد به لالاییهای دور." من این تصویر را دیدم؛ از نزدیک در خانة فرود گرگین پور و دو خطی نوشتم و حالا میخوانم از زبان خودش؛ عاشقانه، با درد؛ با غم و رنج. اما نه به کین؛ با مهر، با عشق.
فرود ایل بودم؛ فرودِ حبیب الله پدرم و مادرم که دادة 1324 بودم به آنها با سه خواهر و سه برادر دیگر که از بدِ سرنوشت، اسیرِ دخترخالگی، پسرخالگیِ والدین شدند و نابینا.
خُردبچه ای بودم، یَلة دشت و ماه و آفتاب. چشمانم اندک سویی داشت و به همان خُردی، رهای چادر ایلاتیها بودم به ولعِ دانستن، آب و آتش و باد و خاک که همة هستیم بودند.
ایل بود و زن و مرد و بچه، ایل بود و گوسپندان و بُزان، مرغ و جوجه ها، خروسها که پدرم وظیفه داده بود ساربانان را به بیداری و نگاهبانی ایل. ظهر بود و شب، آفتاب و بی آفتاب. از همان چهارسالگی، مادرم خواب میکردم به ازای چشمهای بسته ام، و مادر که خواب میربودش و من باز یَلة ایل بودم. مردان دلداده به آتش، داستانی میسراییدند به نظم و نغمه ای میساختند به نی، آی نی، آی نی.
هواییم میکرد نی، از همان خُردی. این چوبِ کوچکِ سحرآمیز با نوایی به بزرگیِ تمام رنجهای تاریخی ایل. گوشهایم بود اول که دست داد به دوستی و مهر با آنچه روایت میکرد از آن به موسیقی و موسیقی که شد نفسِ فرود و هر نفس که چون فرو میرود ممدّ حیات است و چون بر میآید مفرّحِ ذات. و پدر که مهر داد به عشق ورزیم و من به هفت سالگیم آکاردئون مینواختم و به ده سالگی ویولن.
مرد ایل بودم و اهل عشق. دوازده ساله بودم که سوی چشم به تمامی تباه شد و دستهایم، چشمان دوبارة زندگیم و حیاتم که حیّ تازه گرفت به آمیزش با نغمه هایی که تمام روحم به غلیان میداد. فرود مینواخت و مست میشد. فرود میزد و شیدای دشت، شیهه میکشید به شهادت عشق. فرود بود و ایل.
سال 1342 آمدیم تهران و من شدم شاگرد نورعلی خان برومند، حبیب الله بدیعی، علی تجویدی و اصغر بهاری. همان سال پیانو را هم با مصداقی شروع کردم و کمی بعدتر که برای خواندن ادبیات فارسی، شدم دانشجوی دانشگاه شیراز و سفر به تهران که دوباره مرا به کسوت دانشجویی برد به دانشکدة هنرهای زیبا. همین دانشگاه تهران، و شدم دانشجوی رشتة موسیقی. نور علی خان بود که تشویقم کرد به کمانچه نوازی.
چشمانی تباه شده داشتم و تمام موسیقی را با گوشهایم آموختم. گوشهایم شد چشمهایم و قطره قطرة نُتها که فرو میشد به چشمهای گشوده ام. آهنگسازی میکردم، از همان کودکی و حالا که شکل می یافت و کاملتر میشد به اعتبار بیشتری دانسته هایم. چهل سال تمام روی موسیقی قشقایی کار کرده ام. نغمه ها و آواها، لالایی ها و هرچه بوده جمع کرده ام به پاسداشتِ حرمت ایل که ایلیاتی است و نغمه هایش که داستان تمام تاریخِ پُردردش است.
تمام زندگیم انباشتة موسیقی است؛ مثل یک تکّه جواهر که ذوب شود در تمام هستی آدم. جوهر میگیرد آدم به موسیقی. روح شاد میشود؛ جان میگیرد؛ نفس دوباره بر میآید به حظّ نوای عشق. به بچّه هایم میگفتم – آن موقع هنوز درس میدادم و معلمی میکردم – که موسیقی مثل آب برای زندگی است و ما که حالا توی دلِ کویر زندگی میکنیم جان و روح و تنمان بیشتر عصیانِ عطش دارد. زندگیمان سیرابی ناپذیرِ آب است. زندگیمان شده بستری و موسیقی که آبِ روانِ زندگی است.
افسانه – همسرم – ایلیاتی است. زنِ رشیدِ ایل قشقاییم که مادری میکند برای دِنا و صبا و کاوه. افسانه صدایش، مخملِ تازه رُستة سبزِ بهار است. افسانه صدایش رنج دارد. به زبان ایلیاتیها میخواند و تمام خانه تصویر ایل میشود؛ رفته های دور، کوههای بلندِ پُربرف و تابستانهای داغ که تمام خانه پُر میشود از آوازِ لای لایِ مَشک.
با ویولُن و پیانو موسیقی ایل مینوازم. دستهایم میلغزد روی نرمی ساز. بچه ام، کودکم. نُتهای غنوده بیدار میشوند. یک به یک، گام به گام. افسانه دَم میگیرد به لالاییهای دور. صبا و کاوه سراغ سازهایشان میروند. رسمِ عشق میگیریم به شکوهِ نوا. میزنیم و میزنیم. رنجهایمان در اشکهایمان رها میشود. دلمان شورِ عشق میگیرد. دشتی و همایون و بیات و افشار، سه گاه و چهارگاه. خوشیم با عشق. سودایی دارد این عالم.
ریالی نیست، خانة مستأجری و اثاثیة سالهای دور و حقوق معلمی. سالهای معلّمی توی خیابان ظهیرالاسلام، همین مدرسة خزائلی و هزارتا مدرسة دیگر توی همین شهر. ادبیات درس میدادم و موسیقی. افسانه هر روز مرا میآورد سر کلاس و هر ظهر خودش با صبوری، سرِ ساعت میآمد دنبالم. خسته بودم از این زندگی. حتّی وسیله ای هم نداشتیم. افسانه صبوری میکرد و من بیقراری. آخرش هم خودم را بازنشسته کردم و نشستم کنجِ خانه. کاش نمیکردم. شاید حال و روزِ دیگری داشتم. هر ماه دریغِ ماه بعد را دارم. اجاره خانه و فکرِ از پَسَش برنیامدن. دلم میخواست رنجِ این بی پولیهای بی پایان، زبان به کام میگرفت و باز راهی ایل میشدم. جست و جوهای ناتمام انتها میگرفت و پژوهشهای پاگرفته و نگرفته را سامانی میدادم.
زادة ایلم. منم. تمام ایل میشناسد فرود را؛ افسانه را؛ دِنا و صبا و کاوه را. هر چادرِ ایل، کنار شاهنامه، آواز و نغمه ای هم از ما دارد. فکر کردم بروم مرکزِ موسیقی بگویم دلم میرود برای پژوهش. بگویم کمک کنند برای جمع آوری نُتها و آوازهای رو به نیستی، تجزیه و تحلیلِ نُتهای موسیقی قشقایی و هر ایل و هر جای دیگر.
تمام زندگیم آمیختة موسیقی است. التیام رنجها و زیادکنندة خوشیهایم. هر آهنگ و ملودی تازه، حال و هوای غریبی است که حتّی حالا در پنجاه و پنج سالگیم، باز جانم را فوران میدهد. موسیقی ایل برای من سماع میآورد. خلسه ای که در گفت و کلمه نمیآید.
افسانه هم سختگیر نیست. میگذراند با من، سالهای نداری را؛ سالهای عُزلت و فراموشی را. برای گذرانِ زندگی فکر کردیم شاگرد بگیریم برای تعلیم موسیقی. گفتند خانه ات دور است. آخر دنیاست. راست میگویند. پول ما، توی تمام دنیا برای ما همین جا را قَد داده است. به روزنامه هم که خواستم آگهی بدهم، از من مجوّز خواسته اند؟ دارم، امّا چه؟ مجوّزِ آموزشگاه! کلّی میخندیم با افسانه. آموزشگاه، با کدام پول؟ با کدام جا؟ با کدام پشتوانه و حمایت؟
روزگاری رفته است بر ما و میرود باز که تمامی ندارد رنجِ مردمِ ایل. افسانة جهانگیری – همسرم – با گروه حسین علیزاده در چند کشور کنسرتی دادند و افسانه لالایی ها و آوازهای ایل را زنده کرد به سِحر آوازش. صدایی دارد این زن. دَم که میگیرد انگار توی ایلی. قلبِ صخره ها و فراخیِ دشت را چون نجابت اسب هِی میکنی و یَله میشوی توی نور ماه.
خودمان هم کنسرت داده ایم. شیراز و گچساران و اهواز و گرگان و فرهنگسراهای همین تهران و تالار رودکی. گروهمان از دست رفت؛ گروه موسیقی سنتی محلیِ دِنا. گروه، حمایت میخواهد. گروه باید مالی برای خوردن هم داشته باشد. چه میدانم، گروه از دست رفت. ما ماندیم و خودمان.
عمر شتابان هِی میکند و میشود. ما ماندیم و حافظ که تفأل میکنم گاه گاه به عشق برای افسانة زندگی ام. با همین خط بریل میخوانم:
در خرابات مغان گر گذر افد بازم
حاصلِ خرقه و سجاده روان در بازم
ثروتی است گنج عشق که هرچه بستانی از این کان و جود کنی، زیادت بخشد روح و جانت، و دُرّ عشق میفروشیم و مزدِ جان میبازیم تا به سر منزلِ دوست