تبليغاتX
قشقایی بی وطن وطن پرست - ازدواج به سبک قشقایی

ازدواج به سبک قشقایی ادامه ی داستان از همین نویسنده(اگر می خواید می توانید نویسنده را کمک رسانید) با تشکر بهزاد حیاتی

در ایل بزرگ قشقایی از هر کدام از رسوم وآدابش گفته شود بسیار کم گفته شده است آداب ورسومی که پشت سر آن ایده های مذهبی خوابیده است .تلاش های بسیاری شده است که این آداب ورسوم و این فرهنگ حفظ شود وبرای دیگران بیان شود اما من در این جا سعی خواهم کرد که از زبان راوی شما را به بطن یک عروسی قشقایی ببرم هرچند فکر میکنم اطلاعاتم در این باره بسیار کم است اما خواهشمندم که اگر کم وکاستی در این باره دیدید به اجاقتان قسم من را یاری کنید .

هر چند در این چند سال اخیر خیلی از رسم ورسوم های گذشته به فراموشی سپرده شده است اما من سعی می کنم سنتی ترین عروسی قشقایی را در این دنیای مدرن برایتان به تصویر بکشم .با هم به تماشا می نشینیم .

مادرم صدا زد گفت بهزاد یه خبر خوش راستی شنیدی پسر مشتی کرم می خواد بره خواستگاری گفتم نه گفت ما هم دیروز شنیدیم.گفتم مبارکه .قراره برن خواستگاری دختر حاجی الیاس !

از مادرم به شوخی پرسیدم کی برای من به خواستگاری می روی اونم با  همون لحن مادرای قشقایی گفت بزار درست تموم بشه خودم برات یه دختر خوب سراغ دارم منم که می دونستم مادرم کی رو میگه خودم را زدم به نفهمی وگفتم کییه مادر .خوبه خوبه بلند شو برو دنبال کارت تو هنوزدهنت بوی شیر میده  (آغزون سید ایسی وریور).ما هم که ول کنه معامله نبودیم خواستم مادرم در مورد چگونه رفتن به خواستگاری در ایل قشقایی برایم توضیح بده . مادرم گفت هر وقت رفتیم خواستگاری خودت می فهمی چه طوریه .مادرم عاشق دخترا قشقاییه ودوست داره تموم پسراش با دختر قشقایی ازدواج کنند . وقتی اصرار منو دید گفت گفت باشه حالا برو برام یه کله پاچه بخر (منم که عاشق کله پاچه ) شب برات تعریف میکنم گفتم قول میدی گفت ها کاکام.خلاصه ما هم کبکمون خروس میخوند منتظر شدیم تا شب برسه مثل خیلی جوونای دیگه وقتی حرف از عروسی میشد نمی دونستم باید قند تو دلم آب بشه یا دلم بلرزه.

     دورو بر ساعت ۸ شب بود که مادرم را صدا زدم وگفتم آنا حالا دیگه کاراتو بذار و بیا که باید به قولت عمل کنی .مردو قولش اگر سرش بره قولش نمی ره !

مادرم هم که می دونست اگر من به یه چیز گیر بدم بد جوری گیر میدم . خلاصه راضی شد که برام تعریف کنه.

مادرم گفت میخوام قصه ی یه زن وشوهر قشقایی را برات بگم که وقتی جوون بودند چه طوری به هم رسیدند. ادامه داد یادمه یه روز مادرم پدرم را کنار کشید وبا هاش داشت پچ پچ میکرد هیچ وقت پدرو مادرم را این طور ندیده بودم .یه جورهایی انگار حدس میزدم که درمورد من است چون معمولا اگر قرار بود یه اتفاق خاصی بیافتد زود همه ی بچه های خونه خبر دار می شدند اما این دفعه همه خبر دار شدند الا من حالا دیگه مطمئن بودم که قضیه در مورد منه . دلم می خواست زودتر بدونم که قرار چه اتفاقی بیافته که من نباید بدونم .تا اینکه چند روز گذشت ومادرم من را به یه کناری کشید و گفت قرار پسر حاج غلامحسین بیاد اینجا تو را ازما خواستگاری کنه . (توی پرانتز این را هم بگم که قشقایی معمولا مستقیم میره سره اصل مطلب) من از خجالت سرخ شدم به خاطر حیایی که دخترای قشقایی دارند .هیچی نگفتم وسرم را انداختم پایین ورفتم سراغ بزغاله ها تا اونا را ببرم دشت .

بهزاد: مادر راستی پدرم را دیده بودی 

آره چند باری وقتی با اسب کهرش آمده بود دنبال برادرم اونه دیده بودم (با یه خنده!) همون موقع بود که یک دل و صد دل عاشقم شده بود.

- شما چه طور ؟

- من !

هیچی نگفت . اما می دونستم که رسم بوده دختر توی قشقایی تابع حرف های پدرش باشه اما این را هم میدانستم که پدر بزرگم آدمی نبود که بخواد دخترش را به هر کسی تقدیم بکنه .

- مادرم ادامه داد آره چون با قهرمان توی شهر با هم درس میخوندند پدرت از معدود کسایی بود که از طایفه داشت درسش رامیخوند . اما قصه اش درازه اگر بگم که چه شد که درسش را با وجود اینکه یه درس داشت که دیپلم اقتصادش رو بگیره رها کرد طولانی میشه بزار برای بعد. خلاصه اینطوری بود که ما وارد زندگی هم شدیم اما نه به همین راحتی ها که فکرش را میکنی مثل الان نبود که دختر راضی باشه.

- آیلار آیلار ؟

زن همسایه بود که مادرم را صدا میزد بد موقعی زد حال زد اومده بودند شب نشینی با دخترش که یه سال از من کوچکتر بود.

مادرم گفت بقیه اش بمونه واسه فردا شب .................. 

آره اون شب هم گذشت ما که یک دل وصد دل عاشق این داستان شده بودیم گفتیم باشه و شب را با مهمانان سر کردیم .

فردا شب سر ساعت مادرم را صدا زدم وگفتم زود باش بیا تا کسی نیامده مادرم هم با همان لحن مادرانه اش که نشانه ی تمام زنهای قشایی بود گفت چشم قربان .

مادر: کجا بودیم آها یادم آمد آره من هم که دلم با او بود فقط می موند حرف پدرم حرف حرف پدرم بود می دانستم که پدرم بد من را نمی خواهد. حالا نوبت آن بود که طبق رسوم ایل پدرم برای شور ومشورت به سراغ برادرش ومادر وخاهرانش می رفت . (هر چند در اوایل به این رسم پایبندی زیاد تر بود اما در حال حاضر یا این رسم اصلا نیست یا اینکه فقط یه تشریفات صرف است ) اماپدرم من را دوست داشت ونظر من را نیز می پرسید که البته و صد البته نظر دختر را هم باید پرسید.

بهزاد: مادر نظر شما چی بود ؟

---خنده!

وچون پدرم بزرگ فامیل بود البته مادر بزرگم زنده بود اما در قشقای رسم هست هر چند به مادر احترام فوق العاده ای قاعلند اما بعد از مرگ مادر پسر بزرگ همه کاره است . به همین خاطر مادر بزرگم هم به پدرم اعتماد داشت وخوب می دانست که دارد چه کار می کند .بعد از این مراسم که انجام شد ونظر همه بر این اساس بود که هر چه نظر پدرم باشد.

بهزاد : مادر اگر نظر پدر بزرگ منفی بود اونوقت چه کار می کردید.

--- فکرش را نکرده بودم !

واقعا ؟

--- حالا که اینطور نشده .

 بهزاد جان بقیه اش را بزار برای فردا شب برای امشب کا فیه.

تازه به جاهای حساس داستان رسیده بودیم که مادرم دوباره مارا در عطش رها کرد حالا باید دوباره تا فردا شب منتظر می ماندم آخ که چقدر دلم یم خواست آخرش را بدونم خب من که آخرش را می دونستم دوست داشتم از رسم و رسوم گذشته برایم بگه.

خوب شما فرض کنید که یه روز دیگه هم گذشت باز شب شد .

پدرم تازه از بوشهر برگشته بود رفته بود به مراتع که حالا دیگه فقط به اجاره می دادیم سر بزنه پدرم هم حالا اگر چه رضا خان اونو یک جانشین نکرد بلکه به وسیله ی اقدامات جمهوری اسلامی به طور آرام اسکان یافتیم تاشاید بچه های آن زجر هایی که آنها دیده بودند را نبیینند هر چند سخت بود برایش اما آینده ی بچه هایش برایش مهمتر بود اما برای اینکه از کوه ودشت فاصله نگیره معمولا سالی چند بار به آنجا سر میزد و یادم مثل گذشته وقتی عشایر بود هنوز هم خودش گوسفند ذبح می کرد تا مطمئن باشه .دوست داشت برای بچه هایش به سبک همان قدیمی قشقایی ها که حالا دیگر نا گریز تمدن جدید نیز وارد آن شده بود بدون کم وکاست و بدون تمدن جدید و براساس سنت پدرانش عروسی بگیرد واین شاید یکی از مهم ترین آرزوهای پدرم بود و او هم به شدت به دخترای قشقایی علاقه داشت و گاهی من به شوخی که بعد ها جدی شد به او می گفتم من دختر قشقایی نمی گیرم و او به شدت ناراحت می شد. البته پدرم آدم معقولی بود و حرف خودش را برای فرزندانش دیکته نمی کرد. اما خواسته اش را به بچه هایش میگفت.

بگذریم طولانی شد .

پدرم که شام خورد به دلیل خستگی را رفت تا استراحت بکنه.

 مادر: خوب بهزاد کجا بودیم !

بهزاد : اینجا که پدر بزرگ راضی شده بود.

مادر : درسته پدرم راضی شد اما او باید با من هم مشورت می کرد و نظرم من را هم می پرسید به همین خاطر مادرم را فرستاده بود که نظرم را بپرسد.

هوا گرگ و میش می زد ومادرم داشت کره می گرفت و خواهرم و من داشتیم با هم نان داغ آماده می کردیم برای صبحانه( ما مثل شما ها نبودیم که تا ساعت ۹ صبح بخوابیم ) بوی نان گرم و بوی گل های نوروزی( شقایق وحشی) و بوی خاک نم گرفته خیلی لذت بخش بود پدرم داشت با کمک بهمن (برادر کوچکم) بزغاله ها و بره های کوچک را از مادرانشان جدا می کرد تا آنها را به دشت ببرد. واقعا قابل توصیف نیست.

مادرم من را صدا زد تا بروم کمکش تا کره را از مشک( چیری هست که هم در آن آب می ریزند و یک نمونه ی دیگر آن هست که به وسیله ی آن کره می گیرند) بگیریم .

همیشه مادرم این کار را خودش تنهایی انجام می داد من تعجب کردم ولی رفتم .

مادرم گفت آیلار می خوام یه چیزی هست که باید بهت بگم واین واقعا خیلی مهم است حرف یک روز و دو روز نیست حرف یک عمر است.

همینطور که مادرم داشت مقدمات را برای گفتن آماده می کرد من هم از خجالت سرم را به زیر انداخته بودم( مثل حالا نبود که دختر وپسر قبلا حرف هاشون را زده باشن وبعد بیان با بزرگتر ها مشورت بکنند والبته بجز اندکی بیشتر بزرگ های قشقایی هم اجازه نمی دادند که دخترانشان با دست های خودشان به چاه بیافتند) ما رسم داریم که دختر با لباس سفید عروسی میره خونه یبخت و با کفن از خونه ی شوهر بیرون می آد. تا حالا هم که هست من ندیدم از آدمهای قدیمی توی فامیل یا توی طایفه چنین اتفاقی افتاده باشه.

بالاخره مادرم رفت سر اصل مطلب و گفت دخترم دیدی که چند وقت پیش حاجی و اطرافیانش اومده بودند اینجا برای اینکه تو را از ما برای پسرشان عزت اله.. خواستگاری کنند البته پدرت با فامیل مشورت کرده و نظر خودش هم گفته نظر تو ملاک است یعنی پدرت اختیار را داده دست خودت و حالا تو هستی که باید تصمیم بگیر و نمی تونیم بیش از این مردم را معطل بذاریم یه چند روز وقت داری فکراتو بکنی بعدش بیا و به من بگو.

بهزاد: مادر راستی من که می دونم نظر شما از اول هم چی بود .

مادر : یه لبخند معناداری میزند !!!!!!! و چیزی نمی گه

مادر: بهزاد بسه پدرت تازه رسیده خسته است خوابیده سرو صدا می شه بقیه اش بمونه برای یه وقته دیگه.

ادامه دارد حتما برای هرچه بهتر شدن داستان من را یاری کنید .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 12:40 توسط بهزاد حیاتی |